#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_271


دستاش رو زد به کـ*ـمرش و گفت:

- چرا؟ یعنی این‌قدر عجیبه؟

سری تکون دادم و جواب دادم:

- به اندازه عجیبی وجود یه دایناسور وسط تهرون.

چشماش رو باریک کرد که گفتم:

- خب مگه دروغ میگم؟ تو و حامد تا حداقل در هر تماس سه تا چهار ساعت با هم حرف نزنید که هم‌دیگه رو ول نمی‌کنید.

سری تکون داد و انگشتش رو جلوم تکون داد و گفت:

- حیف که الان قرار دارم وگرنه حسابت رو می‌رسیدم.

خندیدم و با هم رفتیم بیرون. کیانا نگاهم کرد و گفت:

- ببینم تنها که اذیت نمیشی؟

لبخندی زدم و گفتم:

- نه بابا. من همین‌جا چرخ می‌خورم.

سری تکون داد و گفت:

- طناز!

تا این جوری هشدار داد با خنده گفتم:

- باشه بابا. سعی خودم رو می‌کنم که دردسر درست نکنم. ولی قول نمی‌دم.

سری تکون داد و موبایلش باز زنگ خورد. بدون این‌که چیزی بگه، دوید و رفت. با لبخند سرم رو برگردوندم و تصمیم گرفتم نرم پایین و همین‌جا فضولی کنم. در بعضی اتاق‌ها رو باز می‌کردم و داخلشون رو نگاه می‌کردم؛ اما بعضی‌هاش قفل بودن. در اتاقی رو باز کردم و رفتم داخل. با لبخند به در و دیوار نگاه می‌کردم. این اتاق از بقیه اتاق‌ها بزرگتر بود و البته یه آینه بزرگ داشت. با دیدن آینه بزرگ میز آرایش ذوق زده رفتم سمتش و روی صندلی کوچکی که جلوی میز بود، نشستم و موبایلم رو بیرون آوردم. بالاخره از بیکاری که بهتر بود. لبخندی زدم و دوربینم رو روشن کردم. ژست‌های مختلفی می‌گرفتم و می‌خندیدم. دهنم رو باز کردم، چشمام رو گشاد کردم و دستم رو گرفتم جلوی دهنم که یعنی مثلا من متعجبم، چون دست راستم جلوی دهنم بود، موبایلم رو گرفتم دست چپم؛ اما درست داخل دستم جا نگرفت و افتاد روی زمین. چشم‌غره‌‌ای به موبایل رفتم و غر زدم در همون‌حال خم شدم روی زمین و موبایل رو برداشتم؛ اما با دیدن یه جفت دمپایی همونطور که خم بودم، سرم رو کم‌کم بالا آوردم. چشمم رو از شلوار سورمه‌‌ای که خط اوتوش خربزه قاچ می‌کرد گرفتم و به پیراهن آبی کـ*ـمرنگ و کراوات راه راه مشکی، سورمه‌‌ای رسیدم. صاف ایستادم و تند تند پلک می‌زدم و بهش نگاه می‌کردم. دستاش داخل جیبای شلوارش بود و داشت بهم نگاه می‌کرد. آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:

- سلام.


romangram.com | @romangram_com