#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_270

- راستی طناز این لباسه خیلی بهت میاد.

لبخندی زدم و گفتم:

- واقعا؟

چشماش رو محکم گذاشت روی هم که خندیدم و با شیطنت گفتم:

- ببینم به‌نظرت امشب می‌تونم چند نفر رو تور کنم؟

نگاهم کرد و با کمی فکر، گفت:

- بستگی داره تور ماهیگیری باشه یا تور عروس.

نگاهش کردم و ادای متفکرا رو درآوردم و گفتم:

- تور گردشگری. می‌برمشون تا لب چشمه و تشنه برشون می‌گردونم. نظرت؟

و باهم به چرت و پرتای خودمون، خندیدیم. داشتیم حرف می‌زدیم که موبایل کیانا زنگ خورد. با لبخند سریع جواب داد. حامد بود. بعد از چند دقیقه قطع کرد. با تعجب نگاهش کردم و گفتم:

- امکان نداره. تموم شد؟

با تعجب جواب داد:

- چی تموم شد؟

متعجب گفتم:

- حرفات با حامد.

خندید و گفت:

- نه بابا. گفت برم داخل حیاط با هم حرف بزنیم.

نفس راحتی کشیدم و گفتم:

- آهان. گفتم… یه‌لحظه ترسیدم گفتم نکنه بلایی سر کسی اومده باشه.

romangram.com | @romangram_com