#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_269


- از شما بعید بود جناب کیانمهر.

و سری از روی تأسف تکون داد و رفت پایین. گیج به مسیر رفتنش زل زدم و بعد از چند ثانیه سرم رو برگردوندم سمت کیوان که دیدم از خشم قرمز شده. لبخند گنده‌‌ای زدم که خواست داد بزنه. در سمت چپ باز شد. سرمون برگشت اون سمت. کیانا با تعجب بهمون زل زد. اومد جلو و مبهوت سلام کرد و پرسید:

- چی شده؟

تا خواستم دهنم رو باز کنم، کیوان با خشم گفت:

- کیانا! فقط این رو از من دور کن.

کیانا سری تکون داد و باز پرسید:

- باز چتونه؟

نگاهش کردم و با لبخند گفتم:

- چیز مهمی نیست.

کیوان نگاه خشمگینی بهم انداخت و رفت پایین. نفس راحتی کشیدم که کیانا جلوتر اومد و گفت:

- این باز چشه؟

نگاهش کردم که گفت:

- شیطنت کردی؟

خندیدم که اونم خندید و من رو کشید داخل اتاق و گفت:

- بیا برام تعریف کن.

از اول تا آخرش رو براش تعریف کردم و اونم خندید و آخرش گفت:

- همین نیمچه آبرویی هم که داشته رو بردی.

با خنده شونه‌‌ای بالا انداختم و چیزی نگفتم که کیانا گفت:


romangram.com | @romangram_com