#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_268

چندشم شد و گفتم:

- اسم اون زهرماری رو جلوی من…

یهو گیج به کیوان که هنوز می‌خندید نگاه کردم و با چشم‌های گشاد شده، بلند گفتم:

- آب‌آلبالو؟

دیدم هنوز داره می‌خنده. چپ‌چپ بهش نگاه کردم و گفتم:

- واقعا؟

در حالی که می‌خندید سرش رو تکون داد که کوتاه نیومدم و گفتم:

- از کجا بدونم راست میگی؟

خندش رو قورت داد. کمی جلوتر اومد و جدی گفت:

- گفتم آب‌آلبالو بود. بگو چشم.

پشت‌چشمی براش نازک کردم و با پررویی داد زدم:

- خب بابا. حالا چرا می‌زنی من رو؟

نگاهم کرد و گفت:

- من که کاری باهات ندارم.

بازم با صدای بلندی که مطمئنا به پایین نمی‌رسید، گفتم:

دستت خیلی سنگینه، چطور دلت اومد؟

پوفی کرد و گفت:

- طناز غربتی‌بازی در نیار.

خواستم بخندم و جوابش رو بدم که دقیقا سمت راستمون دری باز شد. مردی اومد بیرون. من و کیوان با تعجب داشتیم بهش نگاه می‌کردیم. مرده هم کمی نگاهمون کرد و بعد رو به کیوان گفت:

romangram.com | @romangram_com