#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_267
سرم رو انداختم پایین و زمزمه کردم گفتم:
- همونا که توی فیلما هست.
دیدم صداش نمیاد. سرم رو بالا کردم که دیدم یه گیلاس رو خورد. با تعجب نگاهش کردم. چطوری اون همه رو خورد؟ مگه اینا مزه زهرمار نمیدن؟ یعنی اونقدر حرفهایه؟ دیگه داشتم از کیوان میترسیدم. آب دهنم رو قورت دادم، بلند شدم و گفتم:
- بلند شو.
نگاهم کرد و کلافه گفت:
- دیگه چرا؟
داد زدم:
- میگم بلند شو.
و بیتوجه به اطرافیان بلند شد و اومد سمتم. تا خواست حرف بزنه، آستین کتش رو کشیدم و بردمش طبقه بالا. یه عالمه در اونجا بود. نگاهش کردم و گفتم:
- همین الان برو حموم، زیر آب سرد.
نگاهم کرد و پوفی کرد و گفت:
- چرا؟
کمی صدام رو پایین آوردم و جوابش رو دادم:
- تا اون زهرماری بپره.
بعد از چند ثانیه مکث یهو بلند خندید با حرص سرم رو بالا آوردم و گفتم:
- چته؟
همونطور با خنده گفت:
- طناز! تو که آبآلبالو رو با به قول خودت زهرماری اشتباه نگرفتی، گرفتی؟
romangram.com | @romangram_com