#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_265


- ببینم، دنبال کی می‌گردی؟

پوفی کرد و گفت:

- چرا این‌قدر سوال می‌پرسی؟ حالا وقتی دیدمش، می‌فهمی.

چشم‌غره‌‌ای بهش رفتم که ندید و من دمغ نشستم. همه، گروهی نشسته بودن و می‌خندیدن. هر چی به اطراف نگاه می‌کردم، آشنا نمی‌دیدم. همون‌طور داشتم نگاه می‌کردم که یه نفر اومد جلوی دیدم رو گرفت.

با تعجب سرم رو بالا آوردم و بهش نگاه کردم. یه سینی بزرگ جلوم بود. پر از این لیوان خوشکل، باکلاس‌هایی که تو فیلما دیده بودم و بهش می‌گفتن گیلاس.

اخم کردم و با پرخاش گفتم:

- آقا، ما از اون خانواده‌هاش نیستیم. بفرما. دیگه هم…

کیوان پرید وسط حرفام و گفت:

- طناز جان.

با تعجب برگشتم سمتش که آروم ادامه داد:

- خفه شو.

خواستم حرفی بزنم که سریع یه دستمال کاغذی رو گذاشت داخل دهنم. با چشمای گشاد شده نگاهش می‌کردم. دیدم با لبخند نگاهی به مرده کرد و درحالی‌که دو تا گیلاس بر می‌داشت، گفت:

- ممنون علی جان.

بدبخت پسره، علی، هم از بهت در اومد و با خواهش می‌کنم آرومی رفت. با تعجب و با دستمالی که کیوان چپونده بود داخل دهنم، گفتم:

- بی‌شعور، نفهم، بی‌ادب.

و یه سری اصوات نامفهوم به گوش خودم خورد؛ اما جالب این‌جاست که کیوان جواب داد:

- خودتی.

با تعجب دستمال رو از دهنم بیرون آوردم و پرسیدم:


romangram.com | @romangram_com