#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_264
- نه. روسریم رو نمیدم. مگه زوره؟
بازم با تعجب نگاهم کرد که کیوان نفس صداداری کشید و اینبار دیگه آستینم رو کشید و گفت:
- بیا.
و من رو دنبال خودش کشید و در همون حال گفت:
- احمق مگه میخواست روسری رو از سرت بکشه؟ آبروم رو بردی.
توی اون وضعیت خندیدم و گفتم:
- مگه تو هم آبروداری؟
بیتوجه به حرفم، جواب داد:
- نه فقط تو…
و یه دفعه برگشت و با خشم گفت:
- طناز!
خندیدم و گفتم:
- خب باشه. حالا میشه یهجا بشینیم؟
سری تکون داد و روی صندلیهایی که دور یه میز بود نشستیم.
سری تکون داد و روی دوتا از صندلیهایی که دور یه میز بود، نشستیم. کنجکاو به اطراف نگاه میکردم. تعجبی نداشت که زنه میخواست روسریم رو بگیره. به ندرت حجاب کرده بودن. به همهجا نگاه میکردم. یهو فکر کردم و فهمیدم خاله اینا با ما نیومدن اینجا. نگاهی به کیوان که ظاهرا دنبال کسی میگشت، کردم و پرسیدم:
- خاله اینا کجا رفتن؟
همونطور که گردن میکشید، گفت:
- همین اطرافن.
سری تکون دادم و پرسیدم:
romangram.com | @romangram_com