#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_263


- سرت رو بیار بالا.

بدون اینکه دست از نگاه کردن بردارم، گفتم:

- بنال.

بی‌ادبی زیر لب گفت و دستوری ادامه داد:

- همین الان سرت رو بیار بالا.

پوفی کردم، بهش نگاه کردم که دیدم با لبخندی داره به کنارم نگاه می‌کنه. سرم رو برگردوندم اون سمت. خانمی با فرم ایستاده بود و دستش دراز بود. نگاهی به دستش کردم و با لبخند دست دادم و با انرژی گفتم:

- خوشبختم.

خانمه با تعجب به دستم زل زد. کیوان که معلوم بود خونش به جوش اومده، از لای دندوناش گفت:

- طناز! فقط ساکت شو.

گیج بهش زل زدم که بلند گفت:

- لباست رو بده به خانم.

با هیجان تقریبا داد زدم:

- آهان. من تو فیلما دیدم، از اینا که…

و با نگاه کیوان خفه شدم و نیشم رو بستم. با لبخند خجالت زده‌‌ای رو به زنه گفتم:

- ممنونم.

و مانتوم رو بیرون آوردم و دادم بهش که گفت:

- روسریتون.

با چشمهای خشمگین بهش نگاه کردم و محکم روسریم رو گرفتم و گفتم:


romangram.com | @romangram_com