#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_262

- شیدا دیگه کیه؟

خاله جوابش رو داد:

- دوستش.

بعد رو به من پرسید:

- مگه خونشون اینجاست؟

سری تکون دادم و گفتم:

- آره.

بالاخره رسیدیم و من مات و مبهوت به کاخ روبه‌روم نگاه می‌کردم. خونه بسیار بزرگی بود. داخل خونه فقط با ماشین پنج دقیقه رانندگی بود. وارد که می‌شدی و کلی راه می‌رفتی، می‌رسیدی به یه ساختمون خیلی بزرگ که به نظر می‌اومد قدیمی باشه؛ اما مشخص بود که بازسازی شده. در طول مسیر از در ورودی تا ساختمون، سراسر درخت بود. ساختمون، دو طبقه بود و بالکن‌های بسیار بزرگی داشت. همون‌طور مات بودم که با کشیده شدن کیفم، به خودم اومدم. با حرص رو به کیوان گفتم:

- نکش کیفم رو.

آروم گفت:

- چرا اون‌جوری عین ندیده‌ها نگاه می‌کنی؟

منم آروم گفتم:

- خب چون ندیدم.

پوفی کرد و گفت:

- خب دیگه. از این به بعد درست رفتار کن.

سرم رو محکم تکون دادم و بازم زیر زیرکی به همه‌جا نگاه می‌انداختم. از یه سری پله رفتیم بالا و بالاخره به در اصلی رسیدیم.

در باز شد و یه نفر تعظیم کرد که ما بی‌توجه به اون مرده وارد شدیم. یه سالن بسیار بزرگ بود که تمام لوستر‌های شیک داخلش روشن بودن و خودنمایی می‌کردن. چندین دست مبل سلطنتی گذاشته شده بود و یه سکوی کوچک که وسط سالن بود. سمت راست که آشپزخونه تمام اپن بود. سمت چپ هم پله می‌خورد و به‌نظر می‌اومد که به طبقه بالا وصل میشه. بازم مات داشتم به اطراف نگاه می‌کردم که کیوان محکم زد داخل کیفم. همون‌طور با دهن باز گفتم:

- هان.

آروم گفت:

romangram.com | @romangram_com