#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_261


- نترس مامان. اینو کسی نمی‌دزده. حالا اگه من رو بگی یه چیزی.

خاله پریچهر چپ‌چپ نگاهش کرد و گفت:

- آره حتما.

خندیدم و یواشکی تندتند برای کیوان ابرو بالا انداختم که حرصی گفت:

- مامان!

خاله پریچهر خندید و گفت:

- جان مامان، مگه دروغ میگم؟

موبایلش زنگ خورد که برداشت. کیوان با حرص رو به من گفت:

- آخه مگه میشه؟ من و تو اصلا قابل قیاس نیستیم.

لبخندی زدم و گفتم:

- آره خب، تو خیلی پایین‌تری.

باز با حرص گفت:

- برو بابا. بی‌سلیقه.

خندیدم که خاله گفت:

- بچه‌ها بریم که رضا منتظره.

و از خونه خارج شدیم. حدودا یه ساعت توی راه بودیم. عمو رضا داشت وارد یه کوچه می‌شد که من با تعجب پرسیدم:

- داریم می‌ریم خونه شیدا اینا؟

عمو رضا پرسید:


romangram.com | @romangram_com