#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_260
از بیرون داد زد:
- از کیانمهر بزرگ بپرس. هیچکس نمیدونه.
سری تکون دادم و داخل آینه به خودم نگاه کردم. پوفی کردم و رفتم سر کمد کیانا و درش رو باز کردم. یه عالمه لباس داخلش بود. گیج نگاهشون میکردم. با دیدن کت و شلوار صورتیای که داخل کاور بود و تا حالا کیانا نپوشیده بودش، لبخندی زدم و برداشتمش. یه کت صورتی که دو طرفش با یه سیلور پروانهای به هم میچسبید و زیرش هم یه تاپ سفید بود. شلوارش هم صورتی ساده بود. از داخل کاور بیرونش آوردم و گذاشتم روی تخت. رفتم حمام و حدود ساعت سه بود که شروع کردم به آماده شدن. ساعت چهار کارم تموم شد و نشستم روی صندلی کوچکی که رو به روی میز آرایش بود. نگاهی به لوازم آرایش خودم و کیانا انداختم. یکم از لوازم خودم و یهکم از وسایل کیانا استفاده کردم. لبخند گندهای زدم که چشمای عسلیم برق زد. بعد از چندوقت داشتم میرفتم مهمونی. اونم مهمونی پولدارها! حالا اگه مخ یه نفر رو هم میزدم که دیگه گل کاشتم. ریز ریز خندیدم و از نقشههای شیطانی که داشتم کیف کردم. بلند شدم و بازم کمد کیانا رو باز کردم و یه روسری برداشتم و قشنگ بستمش. موهام رو کمی کج کردم و از گوشه روسریم بیرون دادم. کلی مسخرهبازی درآوردم که با صدای کیوان که صدام میکرد و هشدار میداد که دیر شده، مانتوی گشادی کشیدم روی کت و کیف دستی کوچولوی کیانا رو هم دزدیدم و گرفتم دستم. بیرون که اومدم، دیدم کیوان هم ایستاده و سرش پایینه و با موبایلش مشغوله. کت و شلوار بادمجونی با پیراهن سفید پوشیده بود. عجب تیپی زده پسر خاله خان. روی پنجه پا رفتم جلو و زیر گوشش داد زدم:
- کیوان!
از جا پرید و موبایلش افتاد روی فرش. سریع برگشت و با چشمای درشت شده بهم نگاه کرد. بعد از چند ثانیه که به خودش اومد با چشمغره گفت:
- کوفت.
و خم شد و موبایلش رو برداشت. داشتم بهش میخندیدم که گفت:
- چیه؟ حالت خوب شد، باز شروع کردی؟ اصلا ببینم تو کاری جز اذیت من نداری؟
ابروهام رو بالا انداختم و در حالی که میرفتم سمت هال گفتم:
- این تلافی کار ظهرت بود.
و رفتم داخل هال. خاله آماده ایستاده بود و گوشی تلفن داخل دستش بود و تند تند شماره میگرفت. صداش زدم:
- خاله! چیکار میکنی؟
سرش رو بالا نیاورد و تند گفت:
- رضا جواب نمیده. معلوم نیست کجاست؟ این مرد اصلا به فکر قلب من نیست.
و باز تند تند شماره گرفت. یهو صاف ایستاد و گفت:
- الو رضا.
و شروع کرد به غر زدن. لبخندی زدم. خاله پریچهر پرشورتر از مامانم بود. مامان همه درد و مشکلات رو تو خودش میریخت؛ اما خاله پریچهر فوری غر میزد و دعوا میکرد و راحت میشد. خندیدم و رفتم بشینم روی مبل که تلفن خاله تموم شد. نگاهی بهم کرد، اخماش رفت، لبخند پررنگی زد و گفت:
- چقدر ناز شدی وروجک. یهو تورت نکنن.
لبخند مثلا خجولی زدم و تو دلم بشکن میزدم برای خودم که امشب مطمئنا یه پسر توپ تور کردم. صدای کیوان هم اومد:
romangram.com | @romangram_com