#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_259


دست به سـ*ـینه نگاهم کرد و گفت:

- آره مهمونی.

بی‌حوصله گفتم:

- برو کیوان. حوصله هیچ‌کس رو ندارم.

سری تکون داد و حرصی گفت:

- ببین طناز، به من ربطی نداره. مامان گفت بهت بگم. امشب خونه کیانمهر بزرگ مهمونیه. همه هم میرن، تو تنهایی خونه نمی‌مونی. افتاد؟

پوفی کردم و گفتم:

- مگه من بچه‌م؟ تنها نمی‌ترسم.

خندید و گفت:

- آره جون خودت. اون شب، من بودم از ترس غش کردم؟

چشم‌غره‌‌ای رفتم و گفتم:

- خب حالا. فقط یه‌بار بود.

زل زد بهم که گفتم:

- خب باشه. چندمین‌بار بود.

سری از روی تأسف برام تکون داد و در حالی که می‌رفت بیرون، گفت:

- کیانا گفت یه لباس مهمونی جدید خریده، داخل کمده. اون رو بپوش.

سری تکون دادم و با بی‌میلی داد زدم:

- حالا به چه مناسبتی هست این جشن؟


romangram.com | @romangram_com