#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_258

- اوی بچه دبیرستانی! با یه دانشجوی مملکت درست حرف بزن.

پشت چشمی براش نازک کردم و جوابش رو ندادم که کمی نزدیک شد و گفت:

- انگار واقعا حالت خوب نیست.

خاله با بطری دوغ اومد و من بازم چیزی نگفتم. بدجوری دل‌تنگ مامان شده بودم. تلفنی خیلی باهاش حرف می‌زدم ولی فایده نداشت. آهی کشیدم که صدای خاله اومد:

- طناز!

نگاهش کردم که گفت:

- خوبی؟

آره بی‌جونی گفتم و بلند شدم. خاله با تعجب گفت:

- کجا؟!

گفتم:

- اشتها ندارم.

و بی‌توجه به تعجبش، رفتم داخل اتاق و نشستم روی تخت کیانا. چند دقیقه نگذشته بود که در زدن و کیوان اومد داخل.

حوصله نداشتم بهش گیر بدم که چرا قبل از اینکه اجازه ورود بهش بدم، اومده داخل.

خسته نگاهش کردم، پوفی کشیدم و گفتم:

- چیه؟

نگاهم کرد و گفت:

- مامان گفت که بهت بگم آماده شو امشب بریم مهمونی.

با تعجب گفتم:

- مهمونی؟

romangram.com | @romangram_com