#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_256
- میگم حالا واقعا چطور با هم آشنا شدید؟
دکتر رابعی پوفی کرد و کلافه گفت:
- وای ویدا! از یه هفته پیش تا حالا ده بار این رو گفتم.
ویدا پشت چشمی نازک کرد که خانوم نادی، پرستار بخش گفت:
- حالا میشه یهبار دیگه هم بگید، خانوم دکتر.
دکتر رابعی خندید و گفت:
- این بار هم بهخاطر شما.
نفس عمیقی کشید و گفت:
- خب در واقع من و شوهرم توی مهمونی خانوادگی با هم آشنا شدیم.
لبخند پررنگی که روی صورتم بود، کـ*ـمرنگ شد. ویدا با اعتراض گفت:
- ای بابا مگه میشه کسی تو مهمونی عاشق بشه؟ کدوم احمقی بیمارستان و دکترای خوشتیپ رو ول میکنه و تو مهمونی و به این سادگی و آسونی عاشق میشه؟
لبخندم جون گرفت؛ اما این بار تلخ بود.
جواب ویدا رو توی دلم دادم: «آره. منه احمق.»
و ناخودآگاه رفتم به گذشته…
به حدودا ۱۱ سال پیش…
***
۱۱ سال قبل
مامان و بابا و طرلان، برای مراسم ترحیم یکی از اقوام بابا رفته بودن بوشهر. منم که درس داشتم و نتونستم برم؛ بنابراین خونه خاله لنگر انداخته بودم. یه اتاق مال من و کیانا بود که هنوز ازدواج نکرده بود و نامزد داشت. یه اتاق هم مال کیوان. اتاق خاله اینا طبقه بالا بود و اتاق ما طبقه پایین. هر روز کارم این بود که میرفتم مدرسه و با نازی و مریم و شیدا مسخرهبازی در میآوردیم و بعد بر میگشتم خونه. ظهر که میاومدم، خاله ناهار و آماده کرده بود و من و کیوان که دانشگاه میرفت، غذا رو با هم میخوردیم. کیانا معمولا یا با نامزدش، حامد، غذا میخورد یا اگه میاومد خونه هم اونقدر دیر بود که به جای ناهار، شام میخورد. عمو رضا هم که شرکت ناهار میخورد. سه روزی بود که مامان اینا رفته بودن. حسابی دلم براشون تنگ شده بود. لوس بودم و مامانی. تا از مامانم دور میشدم واویلا بود. من و خخاله سر میز نشسته بودیم و خاله داشت غذا رو میکشید. از پشت داشتم به خاله نگاه میکردم. چقدر خوب و مهربون بود. برخلاف موقعیت اجتماعیش اصلا مغرور و خودنما نبود. خانواده مادرم از خانوادههای متوسط رو به بالایی بودن و از اونجایی که مادربزرگ و پدربزرگم دوتا دختر بیشتر نداشتن، همه ارثشون برای خاله و مامانم بود. زمانی که بابام میره خواستگاری مامانم، یه کارمند ساده بوده و ظاهرا پدربزرگم بابام رو قبول نمیکنه. مامانم که اونموقع سنی نداشته و از همون اول عاشق بابام شده بوده، کوتاه نمیاد و بابام این قدر میره و میاد تا پدربزرگم راضی میشه؛ اما خدابیامرز میگه که مامانم رو از ارث محروم کرده. بابا و مامانم از صفر شروع کردن؛ اما خاله پریچهر از صد شروع کرد. با یکی از پسران کیانمهر بزرگ، از خانوادههای متمول تهران ازدواج کرد و همه چی براش فراهم بود. بعد از مرگ پدربزرگ و مادربزرگم که اصلا یادم نمیاد که چه شکلی بودن، بر خلاف گفتههای پدربزرگم، معلوم شد که مامانم هم ارث میبره. با پول ارثیه و تلاشهای بابا، زندگیمون داشت جون میگرفت.
سری تکون دادم و به خاله نگاه کردم که دیس غذا رو گذاشت روی میز. با لبخند نگاهم کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com