#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_255


سری تکون دادم و با خشم دکمه رو زدم. با بدبختی و کلی پلیس بازی، بالاخره به اتاق رسیدم. وقت ملاقات بود و بخش بسیار شلوغ شده بود. در زدم و وارد شدم. آقای رهنما من رو که دید از روی صندلی بلند شد و سلام کرد. با لبخند سلام کردم و به زهرا خانوم که روی تخت دراز کشیده بود و با لبخند بهم سلام کرد و دختر کوچولویی که دستش داخل دست زهرا خانوم بود، زل زدم. کنارشون نشستم. آقای رهنما و زهرا خانوم حسابی تشکر کردن و آقای رهنما به دخترش، فاطمه، گفت که از داخل یخچال برای من چیزی بیاره. فاطمه هم با خجالت چشمی گفت و من لبخندی زدم که صدای آقای رهنما، توجهم رو جلب کرد:

- خانوم دکتر. من قول میدم همه پول رو بهتون بدم؛ اما اگه اجازه بدید…

نذاشتم چیز دیگه‌‌ای بگه و با لبخند گفتم:

- مشکلی نیست جناب رهنما. خواهشا عجله نکنید.

سری تکون داد و بازم تشکر کرد. فاطمه جعبه شیرینی رو جلوم گرفت که با لبخند برداشتم و گفتم:

- به به دستتون درد نکنه فاطمه خانوم.

لبخند خجالت زده‌‌ای زد و به بابا و مامانش هم تعارف کرد. آقای رهنما بغـ*ـلش کرد که بعد از چند دقیقه بلند شدم، خداحافظی کردم و رفتم بیرون. داشتم می‌رفتم که شنیدم کسی صدام می‌کرد. برگشتم و دیدم فاطمه ست. نفسی کشید و گلی که داخل دستش بود رو گرفت سمتم. با لبخند نگاهش کردم و پرسیدم:

- برای منه؟

سرش رو بالا و پایین کرد که آروم دستش رو گرفتم و نشوندمش روی یکی از صندلی‌های بیمارستان و خودم کنارش نشستم. لبخندی بهش زدم و گفتم:

- ممنون عزیز دلم.

مکثی کردم و با لبخند گفتم:

- باید به چیزایی رو بهت بگم.

منتظر نگاهم کرد که گفتم:

- باید مراقب مامانت باشی. شما دیگه خانوم خونه‌‌ای. خوشکل و زیبا. مراقب پدرت هم باش. اونم بهت نیاز داره. تا وقتی مامان خوب نشده تو باید حواست به همه چی باشه. مثل یه خانوم خونه. باشه؟

صدای آرومش رو شنیدم:

- چشم.

لبخندم پررنگ شدم و بـ*ـوسیدمش. من تجربه دختر داشتن رو نداشتم؛ اما همیشه دلم یه صحبت مامان و دختری این‌جوری می‌خواست. نفس عمیقی کشیدم و بلند شدم. فاطمه که رفت، منم وارد آسانسور شدم و رفتم بخش خودمون.

مثل همیشه ساعت سه برای ناهار رفتم. با ویدا و چند تا دکتر دیگه ناهار می‌خوردیم. خانوم دکتر رابعی که ظاهرا نامزدی کرده بود، داشت حرف می‌زد. ویدا با شوق نگاهش می‌کرد و با آب و تاب مدام ازش سوال می‌پرسید. منم فقط به ویدا می‌خندیدم و گاهی تیکه می‌نداختم که بهم چشم‌غره می‌رفت و بازم ادامه می‌داد. ویدا لقمه‌‌ای که داخل دهنش گذاشته بود رو قورت داد و سریع پرسید:


romangram.com | @romangram_com