#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_253
سری تکون دادم و با لبخند بین حرفاش گفتم:
- شماره من رو بهش بده.
بازم امتناع کرد که اصرار کردم:
- بهخاطر من، فقط یه ملاقات. فوقش اگر نخواستی، ردشون میکنیم.
خنده سرسری کرد و گفت:
- باشه.
سریع رفت بیرون. سری تکون دادم و روی تخت نشستم. دروغ چرا؟ ترسیدم. از تکرار اتفاقات گذشته؛ اما نخواستم جلوش به روی خودم بیارم. چشمام رو آروم بستم.
به این فکر کردم که طرلان بزرگ شده بود. چقدر زود بزرگ شده بود و من نفهمیده بودم. عکس مامان و بابا که روی عسلی بود، نگاه کردم. با لبخند تلخی، زمزمه کردم:
- مامان! بابا! شنیدین چی شد؟ طرلان بزرگ شده. میگه خواستگار داره. ممکنه هم ازدواج کنه.
سرم رو انداختم پایین و گفتم:
- ببخشید که براش کم گذاشتم و نتونستم جای شما رو براش پر کنم. ببخشید که بهخاطر من، یه نفر رو از دست داد. ببخشید که نتونستم کاری بکنم براش.
چند ثانیهای به عکس نگاه کردم و گذشته رو مرور کردم. سال گذشته، طرلان با یکی از هم دانشگاهیهاش که شهرستانی بود و رشته کامپیوتر میخوند و کافینت داشت، آشنا شد. پسر خندان و سر به راهی بود. خیلی با هم رفتوآمد داشتن. خیلی حالشون خوب بود. تا اینکه خانوادهش از شهرستان اومدن خواستگاری؛ اما تا فهمیدن من طلاق گرفتم، رفتن و پشت سرشون هم نگاه نکردن. میگفتن شگون نداره. میگفتن پیوند طرلان و پسرشون شوم و بده. میگفتن از کجا معلوم طرلان مال طلاق نباشه. میگفتن توی شهرستان ما طلاق رو بد و زشت و مثل یه جرم میدونن. میگفتن و من آب میشدم جلوی خواهر کوچیکترم. خواهری که بهخاطر من، کسی رو که فکر میکرد بهش علاقه داره رو از دست داد. خواهری که درباره اون ماجرا هیچی نگفت. سکوت کرد. فقط وقتی به من لقب بد شگون رو دادن، بلند شد، داد زد و بیرونشون کرد. پسره هم بهخاطر خانوادهاش، قید طرلان رو زد با دختر عمهش ازدواج کرد و رفت یه شهر دیگه؛ اما من هنوز میترسم برای طرلان. هنوز میگم نکنه باز یکی پیداش بشه و طرلان رو عادت بده و باز به خاطر من بره؟ میترسم که کسی زندگی من رو بدونه. نفس عمیقی کشیدم؛ اما با دیدن ساعت از جا پریدم. دیر شده بود. سریع خودم رو رسوندم به بیمارستان. به فرنوش و سارا سلام کردم و رفتم داخل اتاق. در زدن و شروع کردم به دیدن بیمارها. ساعت سه، مثل همیشه رفتم برای ناهار. با ویدا و چند تا دکتر دیگه ناهار میخوردیم و من زودتر از بقیه ناهارم رو خوردم و برگشتم که برم به اتاقم. داشتم میرفتم داخل اتاقم که هدیه صدام کرد. برگشتم و با لبخند گفتم:
- جانم.
اونم لبخندی زد و گفت:
- جانت تو حلقم.
خندیدم که ادامه داد:
- یه آقا اومد، دنبالت میگشت.
اخم کردم و پرسیدم:
romangram.com | @romangram_com