#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_252

- مرحله؟! هیچ مرحله‌ای!

گنگ نگاهش کردم و گفتم:

- پس…

آروم زمزمه کرد:

- یکی از بچه‌های هم‌کلاسیم بدون اجازه شماره من رو بهشون داده…

توی حرفش پریدم و گفتم:

- خب. چی گفت بهت؟

نگاهم کرد و با خنده گفت:

- به اون مراحل نرسید. همون اول گفتم نه.

با تعجب نگاهش کردم و پرسیدم:

- چرا نه؟

سری تکون داد و گفت:

- ما به درد هم نمی‌خوریم.

لحظه‌‌ای مکث کردم؛ اما با لبخند متعجبی گفتم:

- طرلان از تو بعیده! تو که منطقی بودی!

در سکوت نگاهم کرد که ادامه دادم:

- اون پسر باید با خانواده‌‌ش بیان و بعد از حرف زدن و ملاقات تصمیم بگیری. این‌جوری که نمیشه.

سری تکون داد و اعتراض کرد:

- اما من خودم می‌دونم که…

romangram.com | @romangram_com