#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_251
- جانم.
باز سرش رو انداخت پایین و مشغول بازی کردن با انگشتاش شد. آروم گفت:
- راستش چند روزی هست که…
مکثی کرد که منتظر نگاهش کردم. در لحظه فکری به ذهنم رسید که مردم تا طرلان ادامه داد:
- چند روزی هست که یکی از پسرهای دانشگاه…
و ادامه نداد که با نگرانی پرسیدم:
- مزاحمت شده؟
سریع نگاهم کرد و گفت:
- نهنه! فقط راستش چند وقتی هست که از بچهها شنیدم…
بازم مکث کرد اما بعد از چند ثانیه سریع گفت:
- میخواد بیاد خواستگاری.
اول نفهمیدم چی شد؛ اما بعد از چند ثانیه، لبخند زدم. بلند شدم و رفتم نزدیکش. چونهش رو بالا آوردم و گفتم:
- خدای من! طرلانِ من چقدر بزرگ شده.
لبخندی زد و بغـ*ـلم کرد که گفتم:
- عزیز دلمی.
از خودم جداش کردم و پرسیدم:
- ببینم الان در چه مرحلهای هستین؟
با تعجب گفت:
romangram.com | @romangram_com