#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_250
بعد هم جدی بهش زل زدم و گفتم:
- یا مفهوم پدر بودن رو نمیدونی یا تو پدر درستی نیستی! کدوم؟
بعدم خودم جواب دادم:
-که البته هر دو مورد صحیح.
سری تکون داد. اومد جلو و خم شد روی صورتم و گفت:
-هشدار سوم. رابـ*ـطه پدر و پسری ما به تو ربطی نداره.
کمی عقب رفتم. دندونام رو محکم روی هم فشار دادم و سعی کردم بازم با اعتماد به نفس باشم. گفتم:
- اطلاعیه سوم. هر چیزی که به پسرام مربوط بشه، به منم ربط داره.
عقب رفت و بیتفاوت بهم زل زد که با حرص گفتم:
- اصلا این کیوان کدوم گوریه؟
لبخند کجی زد و چیزی نگفت. بیتوجه داشت میرفت که آب دهنم رو قورت دادم. تمام نیروم رو جمع کردم و تند و حرصی گفتم:
- در ضمن! این اولین و آخرینبار بود که بچههای من تا اینموقع شب بیرون بودن. توی تمام این سالها این اولینباره که بچهها تا این ساعت بیرون خونه بودن و بایدم آخرینبار باشه. امیدوارم گرفته باشی.
و بدون اینکه اجازه بدم حرف بزنه در رو محکم بستم. به پشت در تکیه زدم و نمیدونم چرا خندهم گرفته بود. بعد از رفتنش، منم رفتم داخل. بچهها از ترس خودشون رو زده بودن به خواب. صبح بچهها رو آماده کردم و با آقای شریفی فرستادمشون رفتن. داشتم آماده میشدم و بازم گردنم رو گرفته بودم. روی تخت نشسته بودم. در اتاق هم باز بود که طرلان اومد داخل. لبخندی بهش زدم و گفتم:
- چیزی شده؟
سرش رو انداخت پایین و گفت:
- نه. چیز خاصی نیست.
بهش زل زدم که بهم نیم نگاهی انداخت و گفت:
- راستش آره.
خندیدم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com