#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_249
لبخند آرومی زدم. خوشحال بودم از کمکی که کردم و مطمئن بودم به خاطر این کمک توی دردسر میفتم. پرستار رفت و آقای رهنما، نفس راحتی کشید و همونجا نشست. با تعجب بهش نگاه کردم. یهو دیدم همونطور که گریه میکنه، یه چیزایی هم زیر لب زمزمه میکنه. مبهوت این صحنه بودم که در باز شد و زهرا خانوم که روی تخت بود، بیرون اومد. آقای رهنما بلند شد و بیحواس و از شدت ذوق دوید سمت تخت و به دنبال تخت، رفت. سرم رو تکون دادم و از بهت بیرون اومدم. وسط راهرو ایستادم و با لبخند به مسیر رفتنشون زل زدم. صداش که از پشتم اومد، حس و حال خوبم رو خراب کرد:
- هشدار دوم. توی کار من دخالت نکن.
برگشتم سمتش و ابروهام رو بالا انداختم و گفتم:
- اطلاعیه دوم. من هر کاری دلم بخواد، میکنم.
و با لبخند پیروزی بهش زل زدم و برگشتم.
این تازه اولش بود جناب کیانمهر. منتظر بعدیها هم باش. یه روز دلم رو شکستی، منتظر باش که غرورت رو بشکنم. دلم رو شکستی، خرد کردی. غرورت رو میشکنم، خرد میکنم. چون خوب میدونم تنها چیزی که در مقابل دل یه زنه، غرور یه مرده؛ پس اگه تو دلم رو شکستی، منتظر شکسته شدن غرورت باش، دکتر دارمان کیانمهر.
سری تکون دادم و با قدمهای محکم رفتم سمت آسانسور. به مریضها رسیدم. بعد از ظهر رفتم دفتر و بعدم خونه. مثل همیشه بچهها خونه نبودن؛ اما اینبار میدونستم کجا هستن. قرار بود برن بیرون. طرلان خونه بود. با هم شام خوردیم و فیلم میدیدیم. ساعت نه گذشته بود و هنوز بچهها نیومده بودن. فیلم که تموم شد، حدودا ساعت ۱۰:۳۰ بود که من از شدت استرس پام رو تکون میدادم. طرلان خداحافظی کرد و رفت بخوابه. مدام به ساعت نگاه میکردم. ساعت به ۱۱:۱۵ که رسید، دیگه طاقتم طاق شد. بازم گردنم داشت تیر میکشید. موبایلم رو برداشتم و در حالی که گردنم داخل دستم بود، زنگ زدم به کیوان که جواب نداد. شماره پسر عموی بیخیالش رو هم نداشتم. نگران، شروع کردم به راه رفتن داخل هال. ساعت ۱۲:۳۰ بود که صدای زنگ آیفون اومد. سریع نگاه خشمگینم رو به آیفون دوختم و بدون اینکه آیفون رو بردارم، سریع رفتم بیرون. در حیاط رو باز کردم و به بچهها که لباسشون رنگی شده بود و معلوم بود حسابی به خودشون رسیدن و خوراکی خوردن نگاهی انداختم. با دیدن چهره خشمگینم، خنده شون رو قورت دادن و سلام کردن. جوابشون رو آروم دادم و دستوری و ناراحت گفتم:
- داخل. سریع.
و از جلوی در کنار رفتم و بهشون اشاره کردم. با به اصطلاح باباشون دست دادن و خداحافظی کردن و رفتن داخل. سرم رو انداختم پایین و نفس عمیقی کشیدم. بعد از چند ثانیه، سرم رو بالا کردم و زل زدم بهش. دستاش رو کرد داخل جیباش و به ماشینش تکیه زد. آروم اما تقریبا حرصی گفتم:
- چرا اینقدر دیر کردین؟ کجا بودین تا حالا؟
پوزخندی زد و گفت:
- ربطی داره؟
مبهوت، پوزخندی زدم و گفتم:
- ربطی نداره؟ من مادرشونم.
سری تکون داد و چشمای سیاهش رو دوخت داخل چشمام و گفت:
- منم پدرشون.
خنده تمسخرآمیزی کردم و گفتم:
- منو نخندون جناب کیانمهر.
romangram.com | @romangram_com