#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_248

- بازم میل خودتونه. هرطور مایلید.

چشمام رو روی هم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم. تا چشمام رو باز کردم و خواستم یه قدم برم جلو. دیدم که بی‌شعور‌ترین آدم دنیا داره میاد این سمت. داشت با یه پیرمرد حرف می‌زد و می‌اومد سمت پذیرش. آب دهنم رو قورت دادم. سریع عقب گرد کردم و از پشت به قد بلندش نگاه کردم. الان میگه این دختره تعادل نداره، چه زود از حرفش برگشت؛ اما چاره‌‌ای نبود. صداش زدم:

- دکتر سروش!

برگشت سمتم که بدون این‌که بهش فرصت انجام کاری رو بدم، سریع چک رو گذاشتم روی میز و کارتش رو از دستش کِش رفتم و گفتم:

- معامله انجام شد.

و با یه لبخند گنده، کارت رو به ویدا دادم. دکتر سروش خندید و سری تکون داد. رمز کارت رو داد به ویدا و سریع کارهاش رو انجام داد. کنار دکتر سروش ایستاده بودم و داشتم تشکر می‌کردم. بهش گفتم که یه هفته بهم وقت بده تا بتونم پول رو جور کنم. اونم خندید و گفت:

- به‌نظرتون ۱۰ روز دیگه بهتر نیست؟

ناباور بهش زل زدم. آروم خندیدم و گفتم:

- شما دیگه کی هستید؟

خواست چیزی بگه؛ اما یهو نگاهش به پشت سرم افتاد و بازم لبخند زد:

- به‌به دکتر کیانمهر. خوش آمدید.

بدون این‌که برگردم، رو به سروش با لبخند گفتم:

- با اجازه‌تون. ممنون از کمکتون.

و برگشتم سمت دکتر کیانمهر. پوزخندی بهش زدم و گفتم:

- می‌تونید عمل رو شروع کنید، آقای به اصطلاح دکتر.

و از کنارش رد شدم. صدای خنده سروش رو شنیدم؛ اما برنگشتم و به راهم ادامه دادم. دو ساعت بعد، با مردی که برای نجات جون همسرش زانو زده بود هم آشنا شده بودم. فامیلش رهنما بود. چند ساعتی از عمل گذشته بود و من و آقای رهنما پشت در اتاق عمل منتظر بودیم که زهرا خانوم، همسر آقای رهنما، اگه خدا بخواد سالم بیرون بیاد. نگاهی به آقای رهنما کردم که طول و عرض سالن رو توی این مدت چندین‌بار طی کرده بود. لبخند تلخی زدم و چقدر این مرد، مرد بود. سرم رو انداختم پایین. منم گاهی که نه، در واقع همیشه آرزوی این طور نگرانی‌ها رو داشتم. نفس عمیقی کشیدم و سرم رو بالا کردم که در اتاق باز شد و پرستاری بیرون اومد. آقای رهنما نگران رفت سمتش و پرسید:

- چطوره؟

پرستار نگاهش کرد و گفت:

- خوبه، خدا رو شکر. الان انتقالش می‌دیم به بخش.

romangram.com | @romangram_com