#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_247
- خب.
ویدا خندهای کرد و با لحنی که میخواست من بیشتر گند نزنم، گفت:
- اِ طناز جان. ایشون دکتر بهزاد سروش معروف هستن.
مثل خنگها بهش زل زدم و بازم مثل قبل اما کشیدهتر، گفتم:
- خب.
ویدا حرصی خندید و ماست مالی کردن رو ادامه داد:
- ایشون متخصص ارتوپد هستن.
ابروهام رو بالا انداختم و به سروش نام زل زدم و گفتم:
- آهان.
سروش خندید و ویدا هم خنده حرصی زد که سروش رو بهم گفت:
- خب. الان که دیگه شناختید. اجازه میدید که من پول رو بدم و چک رو ازتون بگیرم؟ اینم کارت، میتونیم همین الان پرداخت کنیم.
و کارت بانکیش رو گرفت سمتم. نیمنگاهی به کارتش انداختم، سری تکون دادم و با لبخند مسخرهای گفتم:
- نه ممنونم. خودم جورش میکنم.
سری تکون داد و گفت:
- مطمئنید؟ من میتونم بهتون کمک کنم.
سرم رو کمی خم کردم و گفتم:
- ممنون از لطفتون.
و سری هم برای ویدا تکون دادم و رفتم بیرون از پذیرش. بازم صداش رو شنیدم:
romangram.com | @romangram_com