#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_246



ناامید سرم رو گذاشتم روی میز کوچکی که داخل پذیرش بود. گردن دردم باز شروع شده بود. شروع کردم به غر زدن:

- آخه من چطوری این‌همه پول رو جور کنم؟

سرم رو آروم کوبیدم به میز و باز به غر زدن‌هام ادامه دادم:

- چک هم که قبول نمی‌کنن. ای وای!

همون‌طور که سرم روی دستام بود، کمی خمش کردم و به دیوار سمت چپ زل زدم و ناله کردم:

- ویدا! واقعا کسی چک قبول نمی‌کنه؟

صدای مردونه‌‌ای گفت:

- من قبول می‌کنم.

اول چند ثانیه با اخم به دیوار زل زدم؛ اما بعد با درک موقعیتم سرم رو از روی میز بلند کردم و کنجکاو به بالا نگاه کردم.

مرد تقریبا ۳۵ ساله‌‌ای، ایستاده بود و بهم لبخند می‌زد. با تعجب نگاهش کردم و پرسیدم:

- با من بودید؟

سری تکون داد و با همون لبخند گفت:

- بله.

نگاهی به ویدا که اونم متعجب بودم، کردم که مَرد چشم میشی و بور، خندید و گفت:

- آخ ببخشید. فکر کنم من رو نمی‌شناسید.

همون‌طور در سکوت بهش زل زدم که خودش ادامه داد:

- من بهزاد سروش هستم.

اخم کردم. اسم و فامیلش زیادی برام آشنا بود. بدون تغییری در حالتم گفتم:

romangram.com | @romangram_com