#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_245


- یعنی تو این‌قدر پول داری؟!

نگاه گذرایی به مانیتور کردم و بازم با غرور گفتم:

- معلومه که…

اما یهو یه خودم اومدم و با چشمهای گشاد نگاهش کردم و گفتم:

- چی؟ مگه می‌خواد یه مغز دیگه براش بذاره؟

و عین بیچاره‌ها بهش زل زدم. در عرض نیم ساعت به نازی و مریم و چند تا از دوستام زنگ زدم؛ اما پول همه‌شون رو اگه روی هم می‌ذاشتم هم کامل نمی‌شد. مشکل این بود که از شانس منه بی‌چاره، همه پولشون رو یا خرج کرده بودن یا لازم داشتن. سرم رو داخل دستم گرفتم. نمی‌خواستم از کیوان بگیرم. مطمئن بودم خبرش به گوش پسر عموش می‌رسه. سری تکون دادم و ناامید چکی نوشتم و درمونده رفتم سمت پذیرش. کنار ایستادم تا کار ویدا که داشت با یه همراه بیمار حرف می‌زد، تموم بشه. تموم که شد، رفتم نزدیک و سرم رو کمی به شیشه نزدیک کردم و آروم گفتم:

- میگم ویدا!

نگاهم کرد و گفت:

- چیه؟

کمی مِن و مِن کردم؛ اما بعد گفتم:

- میشه چک بدم؟

چپ‌چپ نگاهم کرد و گفت:

- به‌نظرت میشه خانوم دکتر؟

سری تکون دادم و رفتم داخل پذیرش. کنارش ایستادم و ناله کردم:

- ویدا، جونِ من. نمیشه یه کاریش کرد؟

ویدا پوفی کرد و گفت:

- نه. هر کس بود شاید می‌شد؛ ولی دکتر کیانمهر، امکان نداره. آخه رئیس بیمارستان روش زوم کرده. چون…

فقط همون قسمت نمیشه رو که شنیدم، سری تکون دادم و نا امید سرم رو گذاشتم روی میز کوچکی که داخل پذیرش بود. گردن دردم باز شروع شده بود.


romangram.com | @romangram_com