#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_243


سری تکون داد، بلند شد و با لبخند تلخی گفت:

- ممنونم خانوم دکتر.

سری تکون دادم و گفتم:

- شما برید به خانواده‌تون برسید.

سری تکون داد و در حالی که سرش پایین بود، گفت:

- چطوری این محبتتون رو جبران کنم؟

لبخندی زدم و جوابش رو دادم:

- برید همسرتون رو آماده کنید برای عمل.

سری تکون داد و از خوش‌حالی دوید. پوفی کردم و رفتم سمت پذیرش. ویدا معلوم بود متعجب و حیرونه. آروم زمزمه کرد:

- چیکار کردی طناز؟

ابروهام رو بالا انداختم و گفتم:

- نمی‌دونم.

سری تکون داد و حرصی گفت:

- احمق می‌دونی اون کی بود؟

نیم نگاهی بهش کردم و بی‌تفاوت گفتم:

- نه و نمی‌خوامم بدونم.

سری تکون داد و بازم با حرص گفت:

- علنی داری با دم شیر بازی می‌کنی.


romangram.com | @romangram_com