#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_242

- این مرد، به خاطر زن و بچه‌ش داره به تو التماس می‌کنه. داره تمام تلاشش رو می‌کنه که زندگیش رو نگه داره.

کمی بهش نزدیک شدم و گفتم:

- اطلاعیه اول. من بساطم رو هر جا بخوام پهن می‌کنم.

بی‌تفاوت نگاهم کرد که پوزخندی زدم و رو به اون مرد که هنوز نشسته بود و با بهت داشت بهم نگاه می‌کرد، گفتم:

- آقا، شما خیلی مردی. خیلی مردتر از خیلیا که زن و بچه‌هاشون رو ول می‌کنن و میرن. خانواده‌تون باید بهتون افتخار کنن.

صدای غرشش رو شنیدم. زیر لب جوری که من بشنوم، گفت:

- بسه.

با نفرت بهش زل زدم که هنوز بی‌حس بهم نگاه می‌کرد. گفتم:

- این‌که میگن دکترا قسم خوردن و این چیزا دروغه مگه نه؟ هر چند بعضیا قسمشون هم دروغه.

و منتظر عکس العملش شدم. سری تکون داد و بی‌حالت گفت:

- پول رو که آورد، عملش می‌کنم.

متعجب از این همه بی‌شعوری بهش زل زدم. داشت می‌رفت که نیم نگاهی به مرد انداختم. گفت:

- خانوم تو رو خدا. اگه بره، من چیکار کنم؟

نگاهش کردم و یهو داد زدم:

- من… من پولش رو میدم.

ایستاد و همون‌طور که ایستاده بود، گفت:

- تا دو ساعت دیگه عملش می‌کنم.

نفس عمیقی کشیدم که بی‌حرف رفت. رفتم سمت مرد و گفتم:

- آقا! یه مرد هیچ‌وقت التماس نمی‌کنه. اونم به یه همچین آدمی.

romangram.com | @romangram_com