#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_241


دکتر سری تکون داد که از شدت خشم دیگه نتونستم تحمل کنم و رفتم جلو. دکتره رو صدا زدم:

- جناب دکتر.

برنگشت که دوباره صداش زدم:

- دکتر.

آروم برگشت سمتم که با بهت بهش زل زدم. زبونم بند اومد و تازه فهمیدم که منظور خانوم عطایی از کیان مهران، دارمان کیانمهر بوده. پوزخندی زد و برگشت سر کارش.

رو به مرد گفت:

- قانون بیمارستان همینه. قانون مدیر. اگه می‌خوای زنت رو من عمل کنم، پول بیار.

دندونام رو روی هم فشار دادم. آدم هم این‌قدر مغرور و بی‌شعور مگه می‌شه؟ با خشم رفتم سمتش. ایستادم جلوش و با تحقیر گفتم:

- تو دکتری؟

نگاهم نکرد و رو به ویدا که از ترس خشکش زده بود، گفت:

- کاری که گفتم رو انجام بده.

و رفت. مرد بلند شد و دنبالش رفت که دوباره التماس کنه. نگاهی به مردمی که جمع شده بودن اطرافمون کردم و منم دنبالشون رفتم که رسیدیم به قسمتی از بخش که کسی نبود. خسته شدم و داد زدم:

- با تو بودما. میگم تو اصلا دکتری؟

نیم نگاه بی‌تفاوتی بهم انداخت و خواست بره سر کارش که با حرفم ایستاد. از حرص داد زدم:

- معلومه که دکتر نیستی. دکتری که به‌خاطر پول کار کنه باید بره بمیره.

برگشت سمتم و در حالی که دستاش داخل جیبش بود، اومد جلو. مصمم نگاهش کردم. جلوتر اومد و آروم تهدید کرد:

- هشدار اول. بساطت رو جمع کن. من کارهای مهم‌تر از اینا دارم.

سری تکون دادم و مصمم و محکم بهش گفتم:


romangram.com | @romangram_com