#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_240
با صدای موبایلم، سری تکون دادم و سریع جواب دادم. سارا بود و گفت که حالش خوب نیست. کوتاه جوابش رو میدادم تا سریع قطع کنه. اون وسطها، صدای ویدا هم شنیده شد. کمی مکث کرد و من با اشتیاق ایستادم که ادامه داد:
- با افتخار، در خدمت…
سعی کردم که تمرکز کنم ولی یهو سارا داد زد:
- کجایی طناز؟ خوابت برد؟
جوابش رو دادم و سریع قطع کردم. و صدای ویدا بازم اومد:
- باز هم من، از طرف بیمارستان تشکر میکنم. به خاطر شما، دوستانی که برای مراسم استقبال تشریف آوردید.
بلند شدم و کنار کتابخونه و پنجره ایستادم. چشمام رو بستم و با حرص و خشم داد زدم:
- لعنتی.
حالا بماند که چقدر به سارا فحش دادم. با همون حرص نشستم روی صندلیم و بعد از کمی فکر کردن؛ به این نتیجه رسیدم که امروز کسی نمیاد و همه رفتن به مراسم استقبال و تصمیم گرفتم بیخیال کار و ملتی که پایین بودن بشم و برم خونه.
***
سه روز بعد
مریضها رو که ویزیت کردم، ساعت تقریبا سه بود. رفتم بخش که با ویدا ناهار بخوریم. از آسانسور که بیرون اومدم، سر و صدای بلندی از سمت پذیرش به گوشم خورد. با کنجکاوی جلوتر رفتم. مردم، همه ایستاده بودن و داشتن به اون سمت نگاه میکردن. آروم گردن کشیدم، ببینم چه خبره. دیدم یه مرد داره گریه میکنه. از بس داد زده، قرمز شده بود. نشسته بود روی زمین و داشت با دکتری حرف میزد که ایستاده بود و داشت یه چیزی مینوشت. مرد با ناله داد زد:
- خواهش میکنم دکتر. زنم همه کسمه، بچهم بیمادر میشه. عملش کنید. پول رو براتون میارم.
صدای دکتر اومد که فقط گفت:
- نه.
باز مرد داد زد:
- دکتر تو رو خدا براتون پول رو میارم. شما فقط عملش کنید. من شده کلیهم رو میفروشم، پول رو جور میکنم.
دکتر جوابش رو نداد که مرد با صدای دورگه شده از شدت داد زدن، گفت:
- خواهش میکنم. یکم بهم فرصت بدید.
romangram.com | @romangram_com