#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_239


تائید کرد که باز پرسیدم:

- حالا این دکتر‌های جدید کی هستن؟

سری تکون داد و با خنده گفت:

- والا درست نمی‌دونم؛ ولی فکر کنم یکیشون اسمش کیان بود…

کمی مکث کرد و ادامه داد:

- آره، فکر کنم کیان یا مهران.

سری تکون دادم و گفتم:

- آهان.

نگاهی به اطراف کردم و پرسیدم:

- هدیه نیست؟

نگاهم کرد و گفت:

- نه؛ اونم رفته پایین.

پوفی کردم و بعد از تشکر به‌خاطر اطلاعات ناقصی که بهم داده بود، رفتم سمت اتاقم. فرنوش، منشی دکتر واحدی، هم نبود. با تعجب به جای خالی سارا نگاه کردم. حالا امروز سارا هم نیومده بود. پوفی کردم و رفتم داخل اتاق. رفتم سمت کتابخونه، کتابی برداشتم و روی مبل مراجعین نشستم و پاهام رو گذاشتم روی میز. بی‌حوصله مشغول بودم که باز صدایی بلند شد. با تعجب به صدا گوش می‌دادم. هر بخش، بلندگوی خاص خودش رو داره. تا حالا ندیده بودم که بخش مرکزی از بلندگو‌های بقیه بخش‌ها استفاده کنه. پس حتما خبر مهمی بود. صدای ویدا به گوشم رسید:

- خانوم‌ها و آقایون، ممنون از همه شما که امروز اینجا هستید.

سری تکون دادم. کتاب رو بستم و بلند شدم و پشت میز نشستم. با دقت گوش دادم. ویدا ادامه داد:

- امروز قرار هست که ورود دو تن از پزشک‌های خوب و جدید کشورمون رو به این بیمارستان خوش آمد بگیم.

لبخندی زدم. بالاخره می‌فهمیدم این همه آدم برای کی و چی اینجا جمع شدن. با دقت تمام و کنجکاو، گوش دادم:

- همچنین خوش‌حالیم که در خدمت رئیس جدید بیمارستان و آقایون همراهشون هستیم.


romangram.com | @romangram_com