#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_238
- البته حق داری. یهویی اومدن و اونقدر معروف شدن و…
یکی از بچههای پذیرش، وسط حرفش اومد و چیزی پرسید و اونم جوابش رو داد. اون که رفت، نگاهش کردم و با حرص گفتم:
- ویدا، تو فکر کن آره. من هیچی نمیدونم. حالا میگی یا نه؟
سری تکون داد و گفت:
- خب. امروز…
اما تا خواست ادامه بده، یه زن با گریه اومد سمتش و شروع کرد به حرف زدن باهاش. نفس عمیقی کشیدم و بیخیال خبرهای جدید شدم و رفتم داخل آسانسور. وارد بخش خودمون که شدم، چند نفری بیشتر نبودن. بخش خیلی خلوت بود. رفتم سمت پذیرش بخش و دیدم که فقط خانوم عطایی که خانوم مسن و مهربونی بود، نشسته و با یه روزنامه سرگرمه. با فکری که به سرم زد، لبخند کوچکی زدم. رفتم جلو و با لبخند سلام کردم. از زیر عینکش نگاهی بهم انداخت و با لبخند گفت:
- سلام خانوم دکتر.
بعد از احوالپرسی، پرسیدم:
- خانوم عطایی، نمیدونید امروز داخل بیمارستان چه خبره؟
نگاهم کرد و با لبخند گفت:
- شما نمیدونید؟
مستأصل نگاهش کردم و گفتم:
- بهخدا نمیدونم.
خندید و گفت:
- قسم نخور دخترم. باور میکنم. من خودمم امروز از پلاکاردها فهمیدم.
خندیدم که گفت:
- والا ظاهرا دوتا دکتر جدید دارن میان.
با تعجب پرسیدم:
- دکتر جدید؟
romangram.com | @romangram_com