#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_237
- واقعا؟
پوفی کرد که متوجه شدم مسخرهم میکنه. چشمغرهای بهش رفتم و گفتم:
- گمشو ویدا. بگو ببینم چه خبره؟ چرا امروز اینقدر شلوغه؟
دفتری که جلوش بود رو با حرص بست و گفت:
- ببینم یعنی تو نمیدونی؟
گنگ گفتم:
- چی رو باید بدونم؟
چرخید و یه پرونده رو از پشت سرش برداشت که موهای بلندش از زیر مقنعهش بیرون زد. پرونده رو که برداشت، نگاهم کرد گفت:
- همینچیزی رو که امروز همه بهخاطرش اینجان.
چشمام رو بستم، نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- ویدا! میگم نمیدونم چه خبره. بگو دیگه.
با تعجب نگاهم کرد و گفت:
- طناز! یعنی تو واقعا اون پلاکارد به اون بزرگی رو جلوی در ندیدی؟
چشمام رو درشت کردم و پرسیدم:
- مگه جلوی در پلاکارد زدن؟
پوفی کرد و گفت:
- اینهمه دارن تبلیغ میکنن. خواب بودی تو طناز؟
و بعد سرش رو خاروند و ادامه داد:
romangram.com | @romangram_com