#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_236
لبخندی زدم و گفتم:
- هر وقت بخواید. بچهها از خداشونه. اگه بفهمن که بال در میارن.
خندید و گفت:
- عالی شد.
لبخندی زدم. عموی بچهها خوشحالتر و مشتاقتر از پدرشون بود. سری تکون دادم و بلند شدم که گفت:
- کجا؟
جواب دادم:
- باید برم سر کار. به شیدا سلام برسون. سری تکون داد و گفت:
- حتما. برو بهسلامت. مراقب خودت و بچهها باش.
خداحافظی کردم و اومدم بیرون…
***
یک هفته بعد
بچهها رو فرستادم که برن مدرسه و خودم هم راه افتادم بهسمت بیمارستان. ماشینم رو جلوی در بیمارستان پارک کردم. در حالی که سوئیچم رو میانداختم داخل کیفم و عینکم رو بیرون میآوردم، از در اصلی بیمارستان وارد شدم. وارد بخش اصلی که شدم، از شدت شلوغی جا خوردم. با تعجب نگاهی به اطراف کردم. تا حالا اینجا رو این قدر شلوغ ندیده بودم. صدای ویدا از داخل بلندگوهای داخل سالن اومد:
- خانمها و آقایون! لطفا سکوت رو رعایت کنید و فراموش نکنید که اینجا بیمارستانه و مریضها باید استراحت بکنن.
معلوم نیست چه خبره اینجا! سری تکون دادم و با بدبختی از بین جمعیت رد شدم و رفتم سمت پذیرش. ویدا با حرص داشت با یه دختر حرف میزد. نگاهش کردم و منتظر شدم که حرفش تموم بشه. ویدا، با وجود ۳۲ سال سن، مسئول پذیرش بیمارستان و فوقالعاده دختر پرانرژی و با حوصلهای بود که در غیر این صورت اینجا دَووم نمیآورد. قدش متوسط و از من بلندتر بود. لاغر و گندمگون بود. چونههاش چال داشت و خیلی بامزه بود. چشمهای کوچک و قهوهایش، باعث میشد معمولی بهنظر برسه. چیزی که توی این مدت کم فهمیده بودم در موردش، این بود که بیشتر دکترها و پرستارهای بخش رو میشناسه. یه جورایی واحد خبرگزاری بیمارستان به حساب میاومد. بعد از تموم شدن حرفهاش، صداش زدم که نگاهم کرد. پرسیدم:
- چه خبره اینجا؟
نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:
- عروسی منه. نمیدونستی؟
با تعجب بهش زل زدم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com