#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_235
لبخندی زد و گفت:
- نه. حالش خوبه. خیلی بهتر از پسراش؛ ولی…
منتظر نگاهش کردم که ادامه داد:
- دو سال بعد از مرگ بابا ازدواج کرد. با یه تاجر مشهور و موفق. الانم در حال گشت و گذار سراسر دنیا هستن.
با تعجب بیشتری بهش زل زدم. باورم نمیشد مهین تاج بانو، از نوادگان قاجار با اون همه ابهت و ادعای عشق، هنوز دو سال نگذشته که همسرش فوت شده، ازدواج کرده بود. سری تکون دادم و با بهت زمزمه کردم:
- اصلا بیخیال گذشته.
بعد هم با خنده گفتم:
- چیکارها میکنی؟ خوب دم و دستگاهی راه انداختی.
خندید و کوتاه جواب داد:
- آره.
سری تکون دادم که گفت:
- طناز! شیدا خیلی وقته که دلش میخواد ببینتت؛ اما…
لبخند تلخی زدم که ادامه داد:
- قوانین رو میدونی که؟
تایید کردم و خوب قوانین مادرشون رو میدونستم. گفتم:
- مشکلی نیست. درک میکنم. من به همون تلفنهایی هم که یواشکی میزنه، راضیم.
سری تکون داد، خندید و گفت:
- اصلا بیخیال قوانین و محدودیتها. فعلا که مامان نیست. پسرات رو کی میتونیم، ببینیم؟
romangram.com | @romangram_com