#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_234
- فکر میکنی به چه قیمت بوده این تجربه؟
و آروم سرم رو بالا بردم که چیزی نگفت. منم اینبار چیزی نگفتم و سکوت کردم که زمزمهش رو شنیدم:
- بچهها چطورن؟ .
لبخند کجی زدم و زمزمه کردم:
- بچهها…
چیزی نگفتم که اونم مکثی کرد و بازم پرسید:
- خوبن؟
نگاهش کردم و با تمسخر لبخندی زدم و گفتم:
- خوبن؟ چرا نباشن؟ تازه فهمیدن پدر دارن و هنوز نمیدونن عمو دارن، زن عمو دارن، مادربزرگ دارن، پدربزرگ دارن و...
آروم با بغض گفت:
- ندارن.
با تعجب نگاهش کردم که متوجه تعجبم شد و خودش گفت:
- بابا رو چند سالی هست که از دست دادیم.
با تعجب نگاهش کردم. از چشماش ناراحتی میبارید. تاسف خوردم به خاطر از دست رفتن مردی که برای خونوادش مرد بینظیری بود و برای من، یه پدر شوهر که در احساساتش نسبت به من کاملا تابع زنش بود. سری تکون دادم و گفتم:
- متاسفم.
سری برام تکون داد و بازم ادامه داد:
- بهشون بگو مادربزرگ هم ندارن.
چشمام این بار گشاد شد و بهش زل زدم. زمزمهکنان، پرسیدم:
- مهین تاج خانوم؟
romangram.com | @romangram_com