#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_233


- ببینم تو می‌دونستی من اومدم بیمارستان. مگه نه؟

فنجونش رو گذاشت روی میز و گفت:

- آره. چطور؟

نگاهش کردم و جواب دادم:

- پس چرا تعجب کردی وقتی من رو دیدی؟

بهم نگاه کرد و زمزمه کرد:

- هیچی.

لبخندی زدم و منتظر نگاهش کردم. که بعد از چند ثانیه گفت:

- تغییر کردی.

سری تکون دادم و به شوخی پرسیدم:

- تغییر خوب یا تغییر بد؟

تلخ، لبخندی زد و گفت:

- راستش رو بگم؟

سری تکون دادم و گفتم:

- البته.

مکث طولانی کرد و گفت:

- توی یه جمله، حس می‌کنم خانوم و با تجربه شدی.

سرم رو انداختم پایین و با پوزخند گفتم:


romangram.com | @romangram_com