#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_232

جواب دادم:

- نه؛ فقط شنیدم که تو سفارشم رو کردی که وارد این بیمارستان بشم، خواستم تشکر کنم.

سری تکون داد و گفت:

- من کاری نکردم، اون‌ها تو رو به‌خاطر مهارت خودت خواستن. من فقط پیشنهاد دادم.

لبخندی زدم که بازم سکوت شد و بازم من بودم که پرسیدم:

- شیدا چطوره؟

در حالی که فنجونش رو برمی‌داشت، فقط گفت:

- خوبه.

سری تکون دادم و آروم پرسیدم:

- خودت خوبی؟

لبخندی بهم زد و گفت:

- بد نیستم. پیر شدم دیگه.

خندیدم و گفتم:

- از کی تا حالا ۳۹ سال سن زیادیه؟

سری تکون داد و با چشم‌های قهوه‌‌ای و خندانش، گفت:

- داره ۴۰ سالم میشه طناز خانوم.

سری تکون دادم و بهش زل زدم. با خنده، گفتم:

- اصلا مشخص نیست که پیرمرد شدی.

خندید که پرسیدم:

romangram.com | @romangram_com