#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_231
- عالی شد. دیگه بهتر از این امکان نداره.
و پوفی کرد. لبخندی زدم و بلند، جوری که صدام رو بشنوه گفتم:
- دکتر کمک نمیخواید؟
سرسری سری تکون داد و گفت:
- نه. ممنونم.
لبخندم پررنگ شد و مطمئن بودم که اشتباه نمیکنم. سری تکون دادم و بازم گفتم:
- مطمئنید؟
سری تکون داد و کلافه و بیحواس نیمنگاهی بهم انداخت و گفت:
- گفتم که نه خانوم. من…
و ادامه حرفش رو نداد و به روبه روش زل زد. از کاری که کرد، لبخندم پررنگتر شد. با تعجب سرش رو برگردوند و بهم زل زد. همونطور که مبهوت شده بود، ایستاد و بازم برگههایی که جمع کرده بود از دستش افتاد. زدم زیر خنده و بهش زل زدم که مات زمزمه کرد:
- طناز!
خندهم قطع شد و بهش با لبخند تلخی، زل زدم…
پاهام رو انداختم روی هم و بهش نگاه کردم. داشت فنجونهای چای رو میذاشت روی میزی که داخل دفترش بود. ممنونی زیر لب گفتم که با لبخند نشست روی مبل رو به روم. بعداز چند دقیقه سکوت، گفتم:
- چند باری اومدم ببینمت؛ اما نبودی!
نگاهم کرد و با تعجب گفت:
- جداً؟!
تایید کردم که پرسید:
- ببخشید. نمیدونستم. حالا کاری داشتی؟
romangram.com | @romangram_com