#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_230

کمی سرم رو جلوتر بردم و با لبخند پرسیدم:

- سارا جان به‌خاطر اصرار مریم که نیست. هست؟

سرش رو تکون داد و گفت:

- معلومه که نه. درسته کار شما رو مریم بهم گفت؛ اما منم واقعا استقبال کردم.

لبخندم رو حفظ کردم و گفتم:

- راستش من شاید مثل بقیه نتونم بهت حقوق بدم.

خنده خجالت‌زده‌‌ای کردم و گفتم:

- من یه خرده به‌خاطره زندگی و بچه‌ها دستم تنگه، پس نمی‌تونم اون‌جور که مناسبه…

نذاشت ادامه بدم و با لبخند گفت:

- این چه حرفیه عزیزم. من فقط برای مشغول شدن و سرگرمی اومدم. تازه باید ازت تشکر هم بکنم که به من کار میدی.

سری تکون دادم و با لبخند گفتم:

- ممنونم که درک می‌کنی سارا جان.

سری برام تکون داد، بلند شد و گفت:

- خب من دیگه برم سر کار. از همین الان باید شروع کنم و با بقیه آشنا بشم.

شونه‌‌ای بالا انداختم و گفتم:

- چرا که نه.

سری برام تکون داد و گفت:

- فعلا.

و پر انرژی رفت بیرون. از روی مبل بلند شدم و روی صندلی نشستم. یادم اومد که باید به ساعدی زنگ بزنم. پس بهش زنگ زدم و گفتم که تا سه ماه دیگه باید صبر کنه و بعدش می‌تونه جشنش رو بگیره. اونم قبول کرد و تازه کلی خوش‌حال شد. سری تکون دادم و با خودم فکر کردم. مردم برای خودنمایی و مشهور شدن چه کارایی که نمی‌کنن. کارهام رو که انجام دادم، سارا رفت خونه و منم رفتم بیرون. نگاهی به اطراف کردم. کسی نبود. رفتم سمت پذیرش و کمی با هدیه، پرستار بخش، خوش‌وبش کردم. از تعریف‌هایی که هدیه کرده بود، خندم گرفت و داشتم می‌خندیدم. صدایی باعث شد که برگردم به‌سمت چپ. نگاهم افتاد به مرد قد بلند و مو مشکی که پشتش به من بود و در حالی که خم شده بود، داشت برگه‌هایی که از داخل کیف سامسونتش بیرون ریخته بود رو جمع می‌کرد. نگاهی به هدیه کردم که داشت حرف می‌زد، عذرخواهی کردم و تصمیم گرفتم که برم به اون مرد کمک کنم. آروم قدم برداشتم و رفتم سمتش، کنارش که رسیدم صداش رو شنیدم که زیر لب زمزمه کرد:

romangram.com | @romangram_com