#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_229


- طناز! برام قصه بگو.

چشمام رو بستم و سرم رو به سرش تکیه زدم. گردنم از درد تیر کشید و این‌بار من زمزمه کردم:

- یکی بود یکی نبود…

و قصه‌‌ای که شروع کردم به گفتن هم، مثل قصه زندگیم شروع شد. یکی بود یکی نبود. شایدم مشکل همین بود. اینکه همیشه یکی بود و یکی هیچ‌وقت نبود. یکی بود و یکی همراه نبود…

سر ساعت هشت، توی بیمارستان بودم. حدود ساعت ۸:۳۰ بود که سارا اومد. سارا، دختر خاله مریم بود. حدود ۳۴ سالی داشت. چهار سالی بود که ازدواج کرده بود و بچه نداشت. از لحاظ ظاهری هم، دختر لاغر و برخلاف مریم، بلندی بود. پوستش تقریبا مثل مریم، سبزه بود. بعد از یه ربع که خوش و بش و احوالپرسی کردیم، رو بهش گفتم:

- خب. سارا خانوم. بگو ببینم، آقا جواد که مشکلی نداره با این کار؟

سری تکون داد و گفت:

- نه. استقبال هم کرد.

بعدم دردودل کرد:

- آخه می‌دونی چند وقتیه حس می‌کنم، حسابی افسرده شدم که این قدر بی‌کارم. فکر کردم که کار کردن و مشغول شدن حسابی حالم رو خوب می‌کنه.

لبخندی زدم و گفتم:

- خوبه. راستی، مدرکت لیسانس مدیریت بود دیگه. نه؟

سری تکون داد و تائید کرد:

- آره مدیریت صنعتی.

سری تکون دادم و پرسیدم:

- چرا کاری که در تخصصت باشه نمی‌کنی؟

خندید و گفت:

- کار نیست که. همه بیکار و علاف هستن. هر چند، منم خیلی دنبالش نبودم؛ اما خب…


romangram.com | @romangram_com