#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_228
طرلان سوالی گفت:
- ما؟
سرم رو بالا و پایین تکون دادم و با مکث گفتم:
- آره من و بابای بچهها.
بچهها خوشحال هورا کشیدن و طرلان بهم زل زد. سری تکون دادم و رو به بچهها گفتم:
- شما دو تا برید بخوابید. فیلم هم که تموم شد.
اونها هم از شدت شوق بدون اعتراض، رفتن که بخوابن. بعد از اینکه خوابوندمشون، برگشتم داخل هال و خواستم چراغ رو خاموش کنم که دیدم طرلان هنوز روی مبل نشسته و زل زده به میز. رفتم جلو وصداش کردم، متوجه نشد. آروم جلوتر رفتم و کنارش نشستم، بازم صداش زدم:
- طرلان!
جا خورد و سریع برگشت سمتم و بهم زل زد. چیزی نگفتم و بهش نگاه کردم. نفس عمیقی کشید، با لبخند پرسیدم:
- نمیخوای بخوابی خواهرکم؟
جوابم رو نداد و بهم زل زد. لبخندم کـ*ـمرنگ شد و آروم گفتم:
- چیزی شده طرلانم؟
نَم اشک توی چشماش نشست. لبخندم محو شد و آروم خودم رو بهش نزدیک و بغـ*ـلش کردم. زمزمههاش رو زیر گوشم شنیدم:
- دلم تنگ شده.
پرسیدم:
- برای کی؟
بازم زمزمه کرد و من خیسی لباسم رو حس کردم.
- برای خوشحالی و خوشبختی چند سال پیشمون.
تازه فهمیده بودم که دلتنگ کی و چی شده. لبخند غمگینی زدم و بیشتر به خودم فشارش دادم. ترجیح دادم که سکوت کنم. آروم با بغض، خواهش کرد:
romangram.com | @romangram_com