#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_227
- مگه تو هنوز با بچهها دعوا میکنی؟
نگاهم کرد. خودشم تازه فهمیده بود چه حرفی زده. محکم با دستش جلوی دهنش رو گرفت و سرش رو به چپ و راست تکون داد. پوفی کردم و گفتم:
- حالا بعدا به حسابت میرسم.
چیزی نگفت که تیام ادامه داد:
- ولی مامان این یکی رو راست میگه. آقای ساعدی واقعا باهامون مهربون شده. امروز خیلی تاکید کرد که من سلام بهتون برسونم.
متعجب به طرلان نگاه کردم که اونم با تعجب نگاهم میکرد. طرلان سری تکون داد و از تیام پرسید:
- حالا این نامهای که میگید، کجاست؟
تیام به صیام اشاره کرد و گفت:
- داخل کیف صیام.
سری تکون دادم و طرلان با کنجکاوی گفت:
- صیام برو بیار ببینیمش.
صیام دوید و رفت داخل اتاق و با یه پاکت نامه برگشت. نامه رو بهسمتم گرفت که از دستش گرفتم. همه با کنجکاوی به نامه خیره شده بودیم. سریع پاکت رو پاره کردم، نامه رو باز کردم و شروع کردم به خوندن…
بعد از چند دقیقه، پوفی کردم و نامه رو تا زدم. سرم رو که بالا کردم، دیدم سه جفت چشم بهم زل زدن. با دیدن قیافه کنجکاوشون لبخندی زدم و گفتم:
- چیز مهمی نیست.
تیام اخم کرد که طرلان گفت:
- اِ نامردی نکن طناز. بگو ببینم چی شده؟ چی نوشته بود؟
سری تکون دادم و گفتم:
- هیچی بابا. یه دعوتنامه بود برای ما.
romangram.com | @romangram_com