#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_225
- پناه بر خدا. آخه آدم مامانش رو ول میکنه، میاد پیش یه گودزیلا مثل تو؟
مریم با حرص جواب داد:
- حسودی نکن بدبخت! مطمئن باش که با این کارهات به هیچجا نمیرسی.
خندیدم و قبل از اینکه مشاجرشون بالا بگیره، بلند شدم و خداحافظی کردم. رفتم خونه. خسته و کوفته به خونه رسیدم. در هال رو که باز کردم، بوی غذا اومد. لبخندی زدم و متوجه طرلان شدم که داره غذا درست میکنه. سلام کردم که جوابم رو داد. پرسیدم:
- چی درست میکنی؟
نگاهم کرد و با خنده گفت:
- گمونم کتلت باشه.
خندیدم و وقتی به کتلتها نگاه کردم، فهمیدم که خودش میدونست که چی درست کرده. شل و وارفته شده بود. کف ماهیتابه سیاه بود چون بیشترش سوخته بود. خندیدم و گفتم:
- فکر کنم امشب تخممرغ داریم.
اونم خندید و گفت:
- میدونستم آشپز خوبی نیستم.
سری تکون دادم و گفتم:
- چطور؟
نیمنگاهی بهم انداخت و با مکث گفت:
- یه نفر بهم گفت که آشپز خوبی میشم. منم بهش گفتم که من آشپزی رو درست و حسابی بلد نیستم. ولی اون پیشنهاد داد که یهبار امتحان کنم. خب منم خواستم امتحان کنم.
گیج بهش نگاه کردم و گفتم:
- چقدر این یه نفر پر نفوذ بوده که کلامش اینقدر تاثیر گذاشته.
سری تکون داد و سکوت کرد و شایدم من حس کردم که از زیر توضیح دادن، دَر رفت. و باز فکر ممنوعه کردم. نکنه باز داره دور و بر طرلان میپلکه. نکنه طرلان باز…! سری تکون دادم و به اندازه کافی خودم مسئله مجهول و حل نشده داشتم. بچهها با سر و صدا از اتاقشون بیرون اومدن. سلام کردن. منم همزمان که جوابشون رو دادم، بغـ*ـلشون هم کردم و فشارشون دادم. پرسیدم مشقهاشون رو نوشتن که فهمیدم نوشتن، خیالم راحت شد.
romangram.com | @romangram_com