#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_224

سری تکون داد و گفت:

- آره بابا. بنده خدا جواد که حرفی نداره.

کمی فکر کردم و با سردرگمی گفتم:

- والا چی بگم؟ نظر تو چیه نازی؟

نگاهی به هر دومون کرد و گفت:

- نمی‌دونم. ولی خب اگه سارا بعد از ازدواجش همه‌ش بی‌کاره و حوصلش سر رفته و تو هم به منشی نیاز داری. خب چرا که نه؟

سری تکون دادم و رو به مریم گفتم:

- خب باشه. حرفی نیست. فقط لطفا بهش بگو که فردا صبح، ساعت ۸:۳۰ بیمارستان باشه تا کمی با هم گپ بزنیم.

سری تکون داد و گفت:

- باشه. امشب بهش میگم.

نازی پرسید:

- مگه تو هر شب سارا رو می‌بینی؟

مریم گفت:

- نه. این چند روز رو جواد رفته مأموریت. اونم اومده خونه ما.

نازی کنجکاو پرسید:

- مگه مامانش اینا کجان؟

مریم بی‌خیال جواب داد:

- همین‌جا. فقط سارا دلش خواسته بیاد خونه ما. همین.

نازی سری تکون داد و گفت:

romangram.com | @romangram_com