#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_223
مریم هم گفت:
- اینجا رو صبح تعطیل میکنیم. عصرها بیشتر میمونیم.
مخالفت کردم:
- نه اینجوری نمیشه. من راضی نیستم شما توی دردسر بیفتین.
نازی گفت:
- نه بابا من که از خدام هست، صبحها رو بیشتر بخوابم.
لبخندی زدم و گفتم:
- نه اینجوری بهتره.
بعدم رو به مریم گفتم:
- راه دوم چیه؟
گفت:
- اینکه سارا بیاد منشیت بشه.
با تعجب گفتم:
- سارا؟ دختر خالهت؟
تائید کرد و گفت:
- آره؛ دیشب داشتم باهاش مشورت میکردم که خودش گفت حوصلهش سر رفته توی خونه و میخواد یه کاری کنه. به منم خیلی سفارش کرد که حتما بهت بگم.
سری تکون دادم و پرسیدم:
- ببینم شوهرش اجازه میده؟
romangram.com | @romangram_com