#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_222
پسر بچه هنوز ناآرومی میکرد. زن با موبایلش که تازه پیداش کرده بود، شمارهای رو گرفت و داد به پسر بچه. پسر بچه تا الو رو گفت، نه تنها آروم شد که گاهی هم صدای خندش بلند بود. مات فقط بهشون زل زده بودم. و مقایسه کردم. بچههای ِ من بعد از هفت سال پدرشون رو دیده بودن. بعد از هفت سال که هیچی نگفته بودن، هیچ اعتراضی هم نکرده بودن. هیچی.
حضور پدر خانواده موثرتر از اون چیزیه که من میخواستم باور کنم. انگار تازه چشمام باز شده بود و فهمیده بودم که هر چقدر هم که تلاش کنم، بازم پسرهام نیاز به پدر دارن. دو روز ندیدنِ پدر، یه بچه رو نابود میکنه چه برسه به هفت سال دوری.
بعد از این همهوقت، به این نتیجه رسیدم که بچههام هفت سال صبوری کردن، منتظر موندن، چیزی نپرسیدن و با همه شرایط، شاید ناخواسته ولی کنار اومدن. با سختترین شرایط، نداشتن پدر، کنار اومدن. ولی حالا من دارم اونا رو از پدرشون جدا میکنم. کاری که فقط سنگدلترین آدمها میتونن انجام بدن. عین مسحورشدهها بلند شدم و بیخیال آریان، رفتم بیرون از ساختمون اصلی بیمارستان و حالا علاوه بر صداهایی که توی ذهنم از دیشب تا حالا یادآوری میکرد که کارم اشتباهه، صدای اون پسر بچه که پدرش رو میخواست هم اضافه شده بود. چندبار و چندبار، توی حیاطِ تقریبا بزرگ بیمارستان قدم زدم و تصمیمم رو گرفتم. مثل همیشه، به خاطر بچهها. به ماشین که رسیدم، زنگ زدم به کیوان بعد از چند بوق جواب داد:
- طناز!
آروم سلامی کردم و با همون صدای آروم، بیمقدمه گفتم:
- فکر کنم بچهها دلشون بخواد بیشتر با پسر عموت آشنا بشن.
خندید و گفت:
- میدونستم.
سکوت کرد اما بعد از چند ثانیه جواب دادم:
- به خاطر بچهها.
سکوت کرد و منم بعد از خداحافظی آرومی قطع کردم. کمی به پشت صندلیِ ماشین تکیه زدم و به بیرون نگاه کردم. بعد از چند دقیقه، حرکت کردم و رفتم دفتر…
مریم نشست روبهروم و گفت:
- چند تا راه داری.
زل زدم بهش و گفتم:
- خب.
نگاهم کرد و در حالی که روی مبل مینشست، گفت:
- اول اینکه خودم منشیت بشم.
نازی با چشمغره نگاهش کرد و گفت:
- پس اینجا چی؟
romangram.com | @romangram_com