#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_221


- ای بابا! حالا من چی‌کار کنم؟

پسر بزرگ‌تر که پنج سالش بیشتر نبود. گوشه مانتوی مامانش رو کشید و با گریه گفت:

- مامان؛ من بابام رو می‌خوام. همین الان!

زن، کلافه سری تکون داد و بی‌توجه به بچه، به اطراف نگاه کرد. من رو که دید اومد سمتم و پرسید:

- شما نمی‌دونید که دکتر کیانمهر کی میان؟ سری تکون دادم و جواب دادم:

- پذیرش گفت که تا نیم ساعت دیگه میان.

زن سری تکون داد و به سختی کنارم نشست. اون پسر بچه بازم با گریه گفت:

- بابا کجاست؟ چرا نمیاد دیگه؟ خسته شدم.

زن بازم کلافه سری تکون داد و رو به پسر بچه گفت:

- بسه دیگه اعصابم رو خرد کردی. برو اونجا بشین.

و به صندلی‌‌ای که دور از ما بود، اشاره کرد. پسر بی‌توجه به حرف‌های مامانش، داد زد:

- من بابام رو می‌خوام.

و پاش رو محکم به زمین می‌کوبید. زن هم نهیب زد:

- نکن. الان پلیس میاد می‌برتت. صدا نکن بچه، خواهرت بیدار میشه.

پسر باز گریه می‌کرد و بهونه باباش رو داشت. زن به ناچار گفت:

- باشه. خب. الان براش زنگ می‌زنم.

و در حالی که موبایلش رو درمی‌آورد، زیر لب گفت:

- فقط دو روزه باباش رو ندیده. دنیا رو زیر و رو کرد.


romangram.com | @romangram_com