#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_220
آروم برگشتم سمتش و گنگ پرسیدم:
- کیا دِق میکنن؟
سرش رو انداخت پایین و آروم گفت:
- مامان و بابام.
تا دیدم داره نرم میشه، سریع پرسیدم:
- چرا؟ مگه چی شده؟
بازم جوابم رو نداد که رفتم جلوتر و کنارش نشستم. دستش رو داخل دستام گرفتم. سرش رو بالا آورد و بهم زل زد. با لبخند کوچکی بهش نگاه کردم و سعی کردم بهش اطمینان بدم:
- بهم اعتماد کن آرام. من هیچی، به هیچکس نمیگم. مطمئن باش. حرفهای تو تا وقتی که تو نخوای کسی بدونه، توی قلب من دفن میشه.
همونطور بهم زل زده بود و چیزی نمیگفت. مشتاق بهش زل زده بودم که چیزی بگه؛ اما هیچی نگفت. سری تکون دادم و دستش رو کمی فشار دادم تا حواسش به من جلب بشه؛ اما اتفاقی آثار خودکشی رو روی دستش دیدم. خودم رو به نفهمی زدم و بهش شکلات تعارف کردم که نخورد. تکیه زدم به صندلی روبه روش گفتم:
- اشکالی نداره. به من اعتماد نداری؟ خب حق هم داری. به من نگو. به کس دیگه که میتونی بگی. دوستی، آشنایی.
پوزخندی زد و با تن صدای آرومش گفت:
- ندارم.
سری تکون دادم و بلند شدم و گفتم:
- ببین آرام. تو تا خودت نخوای من نمیتونم کمکی بهت بکنم. اگه به اجبار اومدی اشکالی نداره. میتونی بری و منم میتونم به همراهت بگم که تو مشکلی نداری و مشکل روحی که حتی از جسمت هم پیداست به زودی حل میشه.
روی صندلی خودم نشستم و بهش که ساکت نشسته بود و بهم گوش میداد، گفتم:
- اما بازم من در خدمتت هستم. هر وقت بهم نیاز داشتی، به یه گوش که فقط بشنوه و شاید بتونه کمکت کنه. در خدمتم.
کارتم رو گرفتم سمتش و گفتم:
- اینم شمارهم.
نگاهش از کارت و من در حال رفت و آمد بود. دستم رو تکون دادم و به کارت اشاره کردم که با مکثی طولانی ازم گرفتش و گذاشت داخل جیب پالتوش. بلند شد و با خداحافظی آرومی رفت بیرون. نفس عمیقی کشیدم. نمیدونم چرا اینقدر دلم میخواست، بدونم که مشکلش چیه؟ سری تکون دادم که در زدن. بعد از بفرمائید، منشی اومد داخل. گفت که مریضها تموم شدن. با لبخند تشکر کردم و گفتم که از آقای دکتر هم تشکر کنه. داشت میرفت بیرون که با به یادآوردن مریض مرموز امروز، صداش زدم. برگشت سمتم و با خوشرویی جانمی گفت که ازش پرسیدم همراه دختر مرموز و رنگ و رو رفته امروز کی بوده؟ اونم با کمی فکر کردن گفت که با زنی مسن اومده بوده. سری تکون دادم و بازم تشکر کردم. اون که از اتاق خارج شد، به فکر فرو رفتم. مریض خاص امروز، دختری مرموز بود که بینهایت دربارهش کنجکاوم. نمیدونستم چه اتفاقی براش افتاده و این موضوع داشت اذیتم میکرد. سری تکون دادم و از فکرش بیرون اومدم. زنگ زدم به مریم و سپردم برای منشی یه خرده دست بجنبونه. اونم باشهای گفت و بهم اطمینان داد که خبرهای خوبی داره؛ اما ظاهرا دفتر هم شلوغ بود که زود قطع کرد. ساعت سه بود که در اتاقم رو قفل کردم و رفتم ناهار بخورم. یاد آریان افتادم و باز فکر کردم که برم ببینمش و احوالی از شیدا بگیرم. رفتم بخش اطفال. دیدم باز در دفترش بسته ولی پذیرش گفت تا نیم ساعت دیگه میاد. اینقدر مشتاق دیدنش بودم که روی صندلیهای فلزی، تقریبا کنار در اتاقش نشستم. صدای گریه و داد بچهها سر تا سر سالن و راهرو پیچیده بود. موبایلم رو بیرون آوردم. بازم احوال بچهها رو گرفتم و بعد از توصیههای مفصلم، قطع کردم. داشتم با موبایل کار میکردم. زنی که یه بچه داخل بـ*ـغلش بود و روی شونههاش به خواب عمیقی فرو رفته بود و مشخص بود که عرق کرده و قرمز شده و یه بچهٔ دیگه که دستاش داخل دستش بود، اومدن جلو و نگاهی به در اتاق آریان کرد. آروم، غر زد:
romangram.com | @romangram_com