#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_219
بازم گفتم:
- چرا؟
نیمنگاهی بهم کرد و چیزی نگفت. بازم پرسیدم:
- آرام جان، نمیخوای چیزی بگی؟
بیحس نگاهم کرد و باز فقط گفت:
- نه.
به پشت صندلی تکیه زدم و متفکر زمزمه کردم:
- عجب!
بعدم کمی خم شدم روی میز و پرسیدم:
- پس چرا اینجایی؟
اینبار سریع، اما بازم بیحس و حال جواب داد:
- مجبورم.
متعجب بهش زل زدم و گفتم:
- کی مجبورت کرده؟
چیزی نگفت و نگاهی به در انداخت. مسیر نگاهش رو دنبال کردم و فهمیدم که کسی بیرون هست که مجبورش کرده اینجا باشه. کنجکاو بلند شدم و گفتم:
- بسیار خب؛ اگه تو نمیگی پس حتما کسی که بیرون هست، بهم میگه.
و رفتم سمت در که صداش بلند شد:
- دِق میکنن.
romangram.com | @romangram_com