#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_218
«من میخواهم دکتر بشوم. میخواهم مثل پدرم باشم. معروف بشوم. میخواهم دکتر بشوم و بچههایم را به شهربازی ببرم و برایشان چیپس و بستنی زیادی بخرم.»
سری تکون دادم و کلافه دفتر رو بستم. سرم رو پایین انداختم و داخل دستام گرفتمشون. باز درد گردنم اوج گرفته بود. سرم رو ول کردم و همونطور که گردنم رو از شدت درد و برای التیام فشار میدادم، دیدم زیر دفتر تیام یه برگه هست. آروم برش داشتم. نقاشی بود. بالاش اسم صیام نوشته شده بود. سری تکون دادم و به نقاشی زل زدم. اخمام رفت توی هم. با خطهای کج و کوله و نقاشی ابتداییش، خانوادهای که دلش میخواست رو کشیده بود. خودش و تیام رو وسطِ من و اون بابای بیخیالش کشیده بود و کنارمون هم یه عالمه بستنی نقاشی شده بود. سری تکون دادم و دیگه واقعا بیقرار، بلند شدم. بهشون زل زدم. آروم خوابیده بودن. کاش میفهمیدن من چه سختیهایی کشیدم تا به اینجا رسیدن. کاش بفهمن که نمیخوام از دستشون بدم. کاش بفهمن که چقدر دوستشون دارم. کاش بفهمن که همه زندگیم رو میدم تا لبخندشون رو ببینم. لبخند تلخی زدم و چراغ مطالعه رو خاموش کردم و رفتم بیرون. وارد اتاق خودم شدم. مستقیم رفتم سمت پنجره. پنجره رو باز کردم و به آسمون تاریکِ شب زل زدم. کمی بعد خوابیدم و به امید فرداهای بهتر خوابم برد.
صبح، زودتر از همیشه بچهها رو بیدار کردم. آقای شریفی سَرِ ساعت هفت اومد و با بچهها رفتن مدرسه. منم آماده شدم، طرلان رو رسوندم دانشگاه و رفتم بیمارستان. با تعدادی از پرسنل که دیروز ندیده بودم، آشنا شدم و رفتم سراغ اتاق خودم. داخل اتاقِ بغـ*ـل یه آقای دکتر تقریبا جوون بود که حدودا ۳۵ ساله بود. خیلی با احترام باهام برخورد میکرد. از دیدن حلقه داخل دستش فهمیدم متاهله. در مورد اینکه منشی دارم یا ندارم، ازم پرسید که جوابش رو دادم و گفتم که هنوز ندارم. خیلی محترمانه، پیشنهاد داد که مریضها رو تقسیم کنیم؛ البته منشی رو هم مشارکتی در اختیار داشته باشیم. اول مخالفت کردم؛ اما بعد از اصرار فراوون، بهش لبخندی زدم و ازش تشکر کردم. مریضها رو با دقت ویزیت کردم. حدود ساعت دو بود که به طرلان زنگ زدم، گفت توی راهه و داره میره خونه. به خونه هم زنگ زدم و از اومدن بچهها مطمئن شدم. بعد هم گفتم که مریض بعدی بیاد داخل.
یه دختر جوون بود. صورتش خیلی بیرنگ و رو نشون میداد. لبخندی زدم و بهش سلام کردم. آروم جوابم رو داد و همونطور ایستاده بود. با لبخند بهش تعارف کردم که بشینه؛ اما انگار توی یه جهان و عالم دیگه بود. یهبار دیگه بلندتر بهش گفتم که بشینه. به خودش اومد. سرش رو بالا کرد و آروم قدم برداشت و روی مبل نشست. نفس عمیقی کشیدم و با خوشرویی پرسیدم:
- خب خانوم زیبا! اسمتون چیه؟
نیم نگاهی بهم انداخت و بیرمق، زمزمه کرد:
- آرام.
سری تکون دادم و ابروهام رو بالا انداختم و گفتم:
- آرام. چه اسم قشنگی. بهت میاد.
و خوب بهش زل زدم. دختر ریز نقش و ریزه میزهای بود. چشماش قهوهای و درشت بودن. لبهاش کوچولو و پوستش سفید و رنگ پریده بود. کمی از موهاش که شلخته بیرون ریخته بود رو نگاه کردم. خرمایی بود. با لبخند گفتم:
- خب آرام جون. چند سالته شما؟
بعد از چند ثانیه با مکثی طولانی، بیحوصله گفت:
- ۲۳ سال.
کمی نگاهش کردم. انگار که اصلا نمیخواست حرف بزنه. لبخندم رو حفظ کردم و پرسیدم:
- خب متاسفانه من هنوز پروندهت رو ندارم. پس مجبورم ازت سوال بپرسم.
حس میکردم که اصلا نفهمید من چی گفتم. فقط سری تکون داد. فایده نداشت. در حالی که سعی میکردم لبخندم رو حفظ کنم، پرسیدم:
- آرام نمیخوای به من بگی چی شده که الان به خاطرش اینجایی؟
زمزمه کرد:
- نه.
romangram.com | @romangram_com