#سرآغاز_یک_فرجام_پارت_217
- داری بیرونم میکنی؟
محکم جوابش رو دادم:
- تا وقتی که پسر عموی اون باشی و ازش طرفداری کنی، آره. کیوان، برو و وقتی پسر خالهم شدی برگرد. برو و وقتی هفت سال زندگی دردآور من رو به یادآوردی، برگرد.
سری تکون داد و گفت:
- باشه. حرفی نیست. پس قرار شد به ساعدی بگی تا سه ماه دیگه جشن رو بذاره و البته بدون اینکه دارمان بچهها رو ببینه.
تائید کردم. اونم خداحافظی کرد و رفت. خودم رو روی مبل انداختم و به فنجون چایی خیره شدم. ذهنم مجبورم میکرد که یه چیزهایی رو به یاد بیارم…
روز دانشآموز، داخل مدرسه بچهها:
«دانیال- آخه میدونید بهخاطر تعریفهایی که صیام و تیام برام میکنن از پدرشون خیلی دوست دارم ببینمش. بابای من نمیبرتم شهربازی. خوش به حال بچههای شما…»
اونروز داخل دفتر ساعدی:
«ساعدی- میخوام بدونم چیزهایی که بچهها درمورد پدرشون گفتن، حقیقت داره؟
ساعدی- همین که پدرشون دکتره و خارج از کشور بوده.»
اونروزی که برای اولینبار بچههام رو بهشدت دعوا کردم:
«پس کی میخواید بزرگ بشید؟ وقتی من مردم؟
صیام- وقتی بابامون بیاد.
تیام- بابامون که همه کار برامون میتونه بکنه…»
سری تکون دادم و بیتوجه به موضوعهایی که داشت توی مغزم پیش میرفت، وسایل روی میز رو جمع کردم. شام فردا رو درست کردم که طرلان هم اومد، خداحافظی کرد و رفت بخوابه. بعد از تموم شدن ظرفها رفتم سمت اتاقم؛ اما تا خواستم در رو باز کنم، ناخودآگاه دستم روی دستگیره در موند. برگشتم و به در اتاق بچهها خیره شدم. ناخواسته پاهام رفت به اون سمت.
ناخودآگاه دستم روی دستگیره در موند. برگشتم و به در اتاق بچهها خیره شدم. ناخواسته پاهام رفتن به اون سمت. آروم و بیسروصدا وارد اتاقشون شدم و مثل همیشه از شلوغیها چشم برداشتم و به چراغ مطالعه روی میز تحریرشون که روشن بود، زل زدم. رفتم جلو. میخواستم چراغ مطالعه رو خاموش کنم که دیدم دفتر انشای تیام روی میز بازه. آروم نیمنگاهی به بچهها کردم. خواب بودن. چراغ رو نبستم و دفتر انشای تیام رو برداشتم و بدون صدا، ورق زدم. بعضی جاهای انشاهاش خیلی خندهدار بودن، علیالخصوص که کلماتش همه کتابی بود. آروم لبخندی زدم و به انشای شغل آیندهش نگاه کردم. پسر کوچولوم دوست داره دکتر بشه. هنوز چند جمله اول بودم و داشتم میخوندمش که با دیدن چند جمله بعدیش لبخندم رفت. یهبار دیگه با دقت خوندمش.
romangram.com | @romangram_com